من...تو ....
من بزرگ نبودم
تو بسيار کوچکتر از آن بودی
که در مشتهايت
مچاله شوم.
سرمايهی ما هردو
کاستی نمیگيرد
چرا که من
هيچ چيز ندارم
جز عشق
و تو همه چيز داری
جز نام.
به شقایق سوگند وبه آغاز کلام...
من بزرگ نبودم
تو بسيار کوچکتر از آن بودی
که در مشتهايت
مچاله شوم.
سرمايهی ما هردو
کاستی نمیگيرد
چرا که من
هيچ چيز ندارم
جز عشق
و تو همه چيز داری
جز نام.
وقتی دانه های صدایت را می شنوم کبوتر می شوم
زخم های دیر سال کتفم را فراموش می کنم و می پرم تا به هوای دلت برسم...
اما...حیف.. تو چه می شوی آن لحظه ها...بتی می شوی از سکوت از خستگی از فاصله..
انگاه که خلوت نشین دستهایت می شوم کلمات با انگشتان ارام و بی شتاب من اشناترند!
شبنم می تراود ازدهان واژه ها..قلم در دست هنر توست نه بضاعت من!
سوال چشمهای جستجوگر را چگونه پاسخ دهم؟
باید فراموشت کنم به حکم عوض..؟ فراموشم کردی؟
آری ..تمام نبودنت جار می زند : اری!
تمام غصه هایم فریاد می شود..هیچ نمی پرسی از حالم!
سالی ست که می پذیرم و می روم...نمی پذیرم و باز می ایم..تردید رفتن و ماندن..
دلم را بدرد می اوری از تفاخر از خودخواهی از بی تفاوتی..
کاش جای این همه سکوت یک فریاد می زدی و بس!! تا مگر دیگر نیایم.....
پای رفتن هست و دلش نیست..سراغت را دیگر چگونه میتوان گرفت؟
تو را در ذهنم ورق می زنم بزرگترین چراغ خاطره ام روشن می شود.
روزهای سرد و گرم اسفند بسان تولدت می مانند بسان حال و هوای تو....و من
... بسان هوای دی لبریز یلدای انتظار..چه زمستانی ایم هر دو!!
ای کاش چون صاعقه فرود می امدم بر فرق بی خیالی روزگار
که خیمه زدن هر شب مرا در نفس های تو نادیده گرفته است.....
رها نگران تنها بودن است و هجوم دوباره ۱۴۶۰روز خاطره..
من زندانی کم صبر لحظه های ندیدن توام.اسمش را هر چه می خواهی بگذار..
اما با من چرا چنین؟؟ هرگز نمی دانستم مهربانی مهلتی دارد اندک!
فرصتی بین ما نبود..آب نبات های خوش طعم محبت را مکیدی
بی دلهره ی افتادن فشار عشق مان .. زندگی ام..عزیزم..
من هنوز آنها را برایت نگه داشتم ..ترسم از این است که نخورده دور بریزمشان..
کاش میفهمیدی..کاش!
خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم،مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را،مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت،دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه،می کند فریاد،می شود خسته،مرا تنها تو نگذاری خداوندا
برگرد. تنهام نذار من بی تو می میرم............
نپرسیدم چرا رفتی...؟
فقط می ترسم از اینکه دیگه نیایی....
بگوتنهام گذاشتی چرا؟
بگودوستم نداری چرا؟
دوستت دارم به خدا.
اشتباه کردم.
اونی که فکر می کردم گمشده منه ......
نبود.
!
من انتخاب درستی نداشتم.
همین.
تا حالا شده برسی به آخر خط؟
شده دلت از همه بگیره؟
حس کنی کسی نیست که دوسش داشته باشی؟
کسی نیست که وقتی باهاش هستی بهت خوش بگذره؟ واقعا خوش بگذره؟
شده با تموم وجودت حس کنی که تنهایی؟
حس کنی که هیچ تکیه گاهی نداری؟
و......
..............
.................
تنها شدم خیلی تنها...چرا میگم تنها شدم؟ باید بگم تنهام....از اول اول از روز ازل
تنها بودم....
دیگه از این همه بی همدمی خسته شدم از اینکه دورم پر باشه از آدمای مختلف اما
با تموم وجود تنها باشم.
مامان...بابا...داداش...دوست..BF.....فامیل و بازهم یه دنیا تنهاییی.....
همشونم خوب و مهربون....
خدایا داره سنم میره بالا دارم پیری رو توی جوونی با تموم وجودم حس می کنم.
انگیزه ندارم...امید ندارم...
شادی تعطیل...خوشی؟ هه هه خنده داره....!
یعنی تا آخرش همینجوریه؟
کودکی رو به عشق نوجوونی ...نوجوونی رو به امید جوونی...تا کی؟
تا کی الکی به خودم تلقین کنم که خوشم؟ که خوشبختم؟ آخه
مگه خوشبختی فقط یه تن سالم و یه لقمه نون و یه سقف بالای سره؟
نه خدا جون وقتی همه اینها باشه اما لذت نباشه با بدبختی
زیاد فاصله ای نیست....
دلم یه آشیونه گرم می خواد....یه عشق...یه کانون پر محبت
و گرم هر چند اجاقش خاموش باشه ..... و به ظاهر سرد و موهای تنت راست
باشه از سرما...اما بازم حس کنی که داری از گرما می پزی....
ببینی که مامانت به بابات میگه مرد من... عزیزم....امیدم...بگه تو نباشی
من می شکنم ..بگه همه خواستنی هام تو هستی....و دوستت دارم...
ببینی که همو می بوسن...حتی شده یواشکی....و شبها وقتی از پشت
در اتاقشون رد میشی مطمئنی که همو بغل گرفتن و آروم به خواب ناز فرو رفتن....
ببینی وقتی به جای شما به مامانت میگی تو بابات دیوونه می شه و دلش میخواد
بمیره و این و نشنوه... ببینی که به شوق دیدن مامانته که بابا به هر بهونه ای
زودتر میاد خونه...چون دلش واسه مامانت واسه عشقش یه ذره شده....
دلم میخواد اینو با تموم وجودم حس کنم که مامان و بابا واقعا از با هم بودن لذت
می برن....
اما....
اما.........
دلم یه داداش مهربون می خواد داداشی که دلش واسه تنها خواهرش تنگ بشه...
داداشی که یگانه همدمش آبجیش باشه...محرم رازش... رفیق تنهایی هاش....
داداشی پناهم باشه... داداشی که وقتی من توی یه شهر غریب تک و تنها بودم
و روزها و شبها از ترس یه از خدا بی خبر جرات نمی کردم برم بیرون دلم
خوش بود که اگه اشاره می کردم می اومدو مثل شیر جلوش می ایستاد....
داداشی که اگه یه روز حالا به هر دلیلی تنها شدیم و فقط اون موند واسم پشتم گرم
باشه...
اما....
اما....
اما....
خیلی بده ...خیلی بده ... یعنی افتضاحه که یازده سال با داداشت قهر باشی....
خیلی بده که مامانت محرم رازت نباشه....
خیلی بده که بابات یهو سر یه ندونم کاری که نه سر لو رفتن یه کوچولو
احساس قلبی به یه نفری....یهو احساسش به تو و اطمینانش زمین تا آسمون
عوض شه....
خیلی بده نتونی بهشون بگی عزیزم ... بگی دوستت دارم... بگی....
خیلی بده که حس کنی با دوستای صمیمی ات هم راحت نیستی...
یعنی می خوای باشی ولی نمیشه...
نمی تونی...
یا شایدم پیداش نکردی....!
خیلی بده که دوست پسر فابریک داشته باشی و یه سال و نیم هم باهاش
باشی اما.....
اما وقتی خوب خوب فکر می کنی می بینی اونم ازت دوره.... با اینکه دوسش داری....
یعنی همه رو دوست داری اما نه اونجوری که باید....
حس می کنم به وجود همه عادت کردم....فقط عادت.....
نمی خوام نباشن...هرگز... اما بودنشون هم رازیم نمی کنه به قول معروف
با هاشون حال نمی کنم با هیچ کس....
آخ چقد دلم سفر می خواد.... یه سفر به درون باحال تنهای تنهای تنها.....
دیروز حرم بودم....
همه غمگین همه دل شکسته....تنها ... مریض ... خسته... با چشمهای گریون....
اما من گریه نکردم...
باورم نمی شد شیوا....شیوای دل نازک احساساتی صدای هق هق
گریه بشنوه و گریه نکنه.....؟
خیلی سعی کردم از ته دلم گریه کنم دلم می خواست با خدا حرف بزنم... اما.....
حرف زدم ولی یه جوری بود... یه گپ باحال دوستانه نبود مثه حرفهای مراسم
خاستگاری بود خشک و رسمی... یه جوری که سعی می کردم الکی صمیمی
بگیرم خودمو اما....
خیلی دور شدم خیلی.....
تو هم تنهام گذاشتی خدا .....حالا من بد من بی وفا من بی مرام تو چرا؟
تو هم آره؟
قدیمها وقتی کرم می کردم و هر از گاهی نماز می خوندم کلی قنوتم
و طولانی می کردمش و اولش یه دنیا سلام و صلوات و نظر و نیاز بعدشم....
راز و نیاز و مناجات...بعد نماز هم یه دنیا باهاش حرف می زدم....اما حالا چی؟
نماز که میخونم قنوت رو به کل حذف میکنم اونم چون میدونم از واجبات نیست
و نماز هم که تموم می شه سریع جانمازی رو جمع میکنم و .........
دیگه نه ذکری نه دعایی نه راز و نیازی .... هیچی...
گاهی حتی یادم میره...مهرو ببوسم.....
یه جورایی به نا امیدی مطلق رسیدم....به پوچی....
خدایا ...خدا جونم تو تنهام نذار....من می ترسم از این همه تنهایی و نا امیدی....
شوق زندگی و زنده بودن می خوام........ زیاده؟
می خوام که عشق و تو زندگی اطرافیانم ببینم..... زیاده؟
آخه خدا من تا نبینم چه طوری به کار ببرم....
کمکم کن خدا نذار پیرتر از اینی بشم که هستم....
من کلی آرزو دارم خدا جون.....
دوستت دارم... خدا تنها کسی رو که الان حس میکنم با تموم وجودم
می خوامش فقط تویی ....نذار این امیدم رو هم از دست بدم....
نمی خوام یه روزی تو رو هم بگم فقط به وجودت و بودنت و پرستیدنت عادت کردم ...
یا یه روزی حتی دیگه اونم نباشه....
زندگیم شده بازی شطرنج.....سربازی ندارم.....همه مهره هام رو از دست دادم .
فقط یه چند تا مهره اصلی دارم و یه شاه.... مهره های اصلیم دارن از بازی
حذف میشن....کم کم حس میکنم دارم کیش میشم.....
و بعد هم مات....
کیش و مات... و تباهی پو چی....
میخوام مات تو باشم....
مات تو....
کمکم کن خدا...
کمک کن لطفا....
خواهش می کنم .....
کمکم کن.....
شیوا....فقط شیوا ودیگر هیچ....
قبل از ازدواج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسر: بله ، بالاخره وقتش شد ... منتظر بودن خیلی سخته
دختر: می خوای من برم؟!
پسر: نه. حتی فکرشو هم نکن
دختر: دوستم داری؟
پسر: البته!
دختر:تا حالا به من خیانت کردی؟
پسر: نه! چرا حتی یک همچین حرفی رو می زنی؟
دختر: منو می بوسی؟!
پسر: بــــــله
دختر: منو کتک می زنی؟
پسر: امکان نداره! به قیافه ی من میاد همچین آدمی باشم
دختر: یعنی میتونم بهت اعتماد کنم؟
پسر: بله.
حالا بعد از ازدواج
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین مکالمه رو از پایین به بالا بخون!
می خوام گریه کنم....
میخوام نباشم....
یعنی می شه؟
یه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه جوری میشه آدم شد؟
تو رو خدا کمکم کنین ...میخوام آدم شم...همین....
دلم گریه میخواد!